تبليغاتX
موچول خان
دلم خواب زمستونی میخواد!!

اما فصل بهار!

دلم یه کم شادی میخواد،

بااینکه میدونم...

هیچ فایده ای نداره!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط موچول خان |

قبل از پیچ کوچه یک مغازه موکت فروشی است. فروشنده قدی بسیار کوتاه و ریش دارد. من هر روزفارغ ازهرگونه حسی او را می بینم تقریبا هر روز و هر روز! شاید در هر عبور ترجیح میدهم او در مغازه باشد!و نه به دلیل حسی خاص بلکه کاملا برعکس!

 او تداعی کنندهء بی حسی و تکرار آشنایی است.

نمادی از تکرار هر روزه ء من!

 زندگی فارغ از هرگونه احساس تنها با حس تکراری آشنا هم پیش میرود اما  به کجا و تا کجا را نمیدانم!!

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط موچول خان |